تبليغاتX
تمام آنچه دوست میدارم
تمام آنچه دوست میدارم
شرح تمام آنچه نویسنده دوست میدارد

اینو فقط به خاطر آزاده نوشتم:

وبلاگ "طعم شبهای بارانی" با "اناربیج" به روز شد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط رز
ساعت 10:44 بعد از ظهر موضوع



نيكوي عزيز، نيكوي خردمند عزيز هم به ديار باقي شتافت....يادش گرامي و روحش شاد....

به خانم جلالي گفتم تو وبلاگم ازتون نوشتم ولي ننوشته بودم....جلسه اولي كه با ايشون كلاس داشتم از بس گفت و گفت و گفت داشتم .... جلسه دوم نه تنها من بلكه خيلي ها دوست نداشتن سر كلاس بشينند.- البته در كمال تعجب بعضي هام رفتند و گفتند يه كلاس ديگه هم با ايشون برگزار كنيد- خلاصه دردسرتون ندم كلاس دوم با وجوديكه با غصه شروع شد خيلي بهتر بود...كلي در مورد خانم صداقتي و احساسم بهش با ايشون حرف زدم....كلآ بدون توجه به حجم بالاي مطالب كه ميخوان تو يه فرصت كم تو مخ بچه ها فرو كنند استاد خوبي هستند....

 آقاي امام جمعه كه راستش چيزي نگم بهتره....آقا خواهشآ از سيگار و دود و ...اينا حذر كنيد براسلامتيتون ضرره!!!!

 واي كلاس با سروش صحت معركه بود...عالللليييي...هر چي بگم كم گفتم...مي دونستيد شيمي خونده؟

استاد گيويانم كه فرمودند در مورد مفهوم رندي از نظر حافظ برنامه تهيه كنيم ...كه امرو ز تهيه كرديم و  من با گويندگي خودم ضبطش كردم....صدا بردار وقتي اومدم بيرون گفت عالی بود خانم...يه نفس راحت كشيدم.....

كي ميدونه جهان تو ديوان حافظ چند بار به معناي واقعي جهان و چند بار به معناي شاه جهان بكار رفته؟ اين موضوع تحقيق هفته بعدمه.....

 كلاس با آقاي شهيدي فر و خانم قيصر خواه و آقاي فرزاد حسني!!! مونده ...ميگم براتون ماوقع رو .....

اونقدر قرارداد خوندم قيافم شده عين قرارداد....سلولهاي مغزم دارند حركت مي كنند...اينو حس مي كنم.....

ديروز سه تا تخته در سه سايز براي تابلوهاي آينده خريدم....امممم تابلوهاي من .....

راستي هفته پيش - البته در تمام طول هفته - من و رضا يه دبه 10 كيلويي ترشي گذاشتيم...بگيد باريكلا ....!!! دیر میشه ها شمام شروع کنید .....

دوستم خواب ديده بود دارم از يه جواهر فروشي يه جواهر بزرگ ميخرم...ميدونيد تعبيرش چيه؟

رضا ميگه تو انگار مي خواي بميري كه اينطور داري تند تند كار مي كني ...انگار ديگه وقتي نداري ..... از اين حرفش خوشحال شدم....

باور ميكنيد تو هفتمين سال زندگي مشترك هنوز عاشقم؟ وقتي تيپ ميزنه و عطری که خودم براش گرفتم میزنه ميمیرم براش .....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط رز
ساعت 5:55 بعد از ظهر موضوع



يه خورده برام عجيبه اين همه سرعتي كه تو زندگيم بوجود اومده، خواسته يا ناخواسته اش رو نميدونم چون تقريبأ‌نفهميدم كي تو اين جريان افتادم....اينو موقعي درك كردم كه ديدم اون رزي كه از سال 83 به خاطر خستگي بعد از كار تاب و توان يه لنگه پا ايستادن و تدريس تو كلاس رو از دست داده بود و حالا شايد ماهي يه كلاس خصوصي برا تدريس و يا سالي يه كلاس آموزشي براي يادگيري مي رفت الان سه روز آخر هفته ميره سه تا كلاس مختلف و هنوزم كلي انر‍ژی داره...خدا رو شكر ...زندگي اينجوري رو دوست دارم....

راستي گفتم بهتون ؟ چهار شنبه ها در راستاي يه سال گويندگي و بازيگري راديو تو رشت ميرم كلاس رسانه و گويندگي شبكه جوان.....خدا رو چه ديدي شايد يه روزم دوباره به عشق ديرينم يعني گويندگي برسم.....

نقاشي و قراردادها و مذاكرات خارجي هم كه از دوست داشتني ترين خواسته هام بودند هميشه....كاش بتونم ادامشون بدم....بعد از مآموريت دوبي قرار مآموريت آلمانم هنوز پا در هواست...خوب مشكلات مالي شركته و ....

از مشهد براتون بگم....اول اينكه رضا نهايت سعيشو مي كرد كه به من خوش بگذره.... خوب بود خلاصه..امام رضا خوب بود و پذيراي يه عالمه زوار.... راستشو بگم يه جا برا دو ركعت نماز خوندن پيدا نميشد....تا شعاع سه متري ضريح جاي سوزن انداختن نبود....اما من تموم سعي امو كردم كه تو حرفام با امام رضا اونايي رو كه بهم گفته بودند از قلم نندازم...براي تموم از دست رفته هامونم نماز خوندم...مامان و محمد..عموي رضا و پدر شوهر مينا كه روزي كه ميرفتيم مشهد سومش بود ..... 

ديروز رفتم انقلاب...كه كتابي رو كه پارسال براي سال مامان سفارش داده بودم امسال براي سال محمد سفارش بدم... عمرمون چقدر زود ميگذره ....




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط رز
ساعت 6:50 قبل از ظهر موضوع



دوست من بدون تعارف می گم که رمز گذاشتن رو نوشته ها یه جور توهین به خوانندست.....شما دوست دوستان من هستید...وقتی نظر میذارید آدرس وبلاگتونم میذارید یعنی منو بخونید ولی یه قفل رو نوشته هاتون میذارید که عین دهن کجی به خواننده جدید مهمون وبلاگتونه.... نوشته ای که می خواد خونده نشده میتونه تو یه دفتر خاطرات خصوصی نوشته بشه یا به صوررت پیغام خصوصی برای دوستانی که مورد نظرند فرستاده بشه.... نظر شما محترم ولی این نظر من به عنوان مهمون وبلاگتون بود....

ببینید من به عنوان یه ایرانی میدونم که نباید عکسهای شخصی تو یه وبلاگ یا هر جای دیگه ای بذارم....شما بعد از اون حادثه عکسهاتون رو خصوصی می کنید اما از کجا می دونید همین دوستایی که با رمزی که خودتون بهشون دادید میانو عکسها رو می بینند واقعآ دوستاتون هستند و یه روز مزاحمتی براتون ایجاد نمی کنند....اینجا ایرانه و درست به همین دلیل نباید حتی به گذاشتن رمز برای مطلب هم اطمینان کرد.....من چون اینا رو میدونم هرگز هیچ مطلب خصوصی و هیچ عکسی که حتی یک درصد امکان بوجود آوردن مشکل برام داشته باشه تو اینترنت نمیذارم ...به شما دوست خوبم هم پیشنهاد می کنم این کارو نکنید.....
اون چیزی که منو ناراحت میکنه اینه که یه دوستی میاد پیغام میذاره آدرسش رو هم میذاره بعد که میری به آدرس مورد نظر میبینی اجازه نداری مطلبو بخونی....این یعنی چی....یعنی یه مهمون دعوت کنی بعد توی خونه وایسیو درو باز نکنی....
من هیچ اصراری ندارم نظرم رو همه قبول کنند...اما این احساسیه که بهم دست میده و از بدترین احساساتی که میشه برای یه آدم بوجو د بیاد.... 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط رز
ساعت 2:10 بعد از ظهر موضوع



آخرین بار تیر ۸۲ بودم که رفتم پابوسش....بعد از ۶ سال و اندی بالاخره طلبید....خیلی باور نکردنی و بدون برنامه ریزی....در کمال تعجب بلیطم جور شد....چهارشنبه شب تا جمعه شب میرم.... اگه رضا بهم خرده نگیره دلم می خواد همش تو حرم باشم.... بهش بگم ....چی بگم از کی بگم از کجا بگم ....وای آقا من چقدر حرف دارم برات....یعنی فرصت می کنم همه رو بگم.......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط رز
ساعت 0:41 قبل از ظهر موضوع



معمولآ كلي حرف تو دلمو كلي موضوع تو ذهنمه كه وقتي ميام بنويسم انگشتام يه چيز ديگه غير از اونا تايپ مي كنن....خوب اينم يه جورشه ديگه....

آخي اول مهر رو يعني كسي هست دوست نداشته باشه....(آره معمولآ شوهر من احساساتي در اين مورد يا بهتر بگم در 99.5% موارد نشون نميده)....من عاشق خاطرات قشنگم از اون روزام....يادتونه "باز مدرسم دير شد اكبر عبدي" رو ؟ هر سال تكرارش ميكردند....يادتونه دوهفته مونده به مهر برنامه هاي كودك تغيير مي كرد همش رنگ و بوي مدرسه مي گرفت؟ واي كه چقدر كيف مي كردم...الان چرا اينجوري نيست....

تو مهر قرار بود با دوست خوبم آ‍زاده بريم شير خوارگاه تركماني كه گويا اجازشو ندادند...حالا آزاده مي خواد زحمت بكشه حضوري بره اونجا شايد اجازه بدن بريم بچه ها رو ببينيم و يه كمك كوچولويي بكنيم.....

پاييز من دو ساله با غم اونم نه كوچيكش با يه غم زجر آورو كشنده تموم ميشه....مامان و بعدشم شوهر خواهرم محمد....خدايا راضيم به رضاي تو .... خودت پناهم باش....

شايد آخر هفته يه روزه برم پيش بابا....الان ديگه بابا هم مثل مامان ميپرسه رز كي مياي؟ خدایا برام سالم نگهش دار....

يه چيز جالبي كه چند سال پيش تو يكي از برنامه هاي شبكه آموزش (كانال 7) ديدم چند وقته مياد تو ذهنم و بعضي وقتام به كارم مياد و اون اينه كه وقتي مساله يا چيزي ناراحتتون ميكنه اونو به شكل يه حجم بياريد تو ذهنتون ، همونجا كم كم كوچيكش كنيد...چشماتونو ببنديد و ببينيد كه داره كوچيك ميشه...كم كم بكنيدش اندازه يه نقطه و بعد تو ذهنتون زير پا لهش كنيد و بندازيدش دور.....بعد خودتون ببينيد چه آرامشي بهتون دست ميده....اين ميتونه مثلأ يه سوسك باشه يا يه آدم با رفتارهاي آزاردهنده يا يه لك رو لباس مهمونيتون كه داره اعصابتونو داغون ميكنه....امتحان كنيد سخت نيست!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط رز
ساعت 8:0 بعد از ظهر موضوع



ساعت ده صبح پنجشنبه 15/06/58 ....چهارتا خواهر و برادر قد و نیم قد 18، 16، 14 و 11 ساله منتظرند مامان با یه تازه وارد قدم به خونه بذاره...اگه پسر بود رامین اگه هم دختر بود رویا...نه رز، رزیتا ......و من اومدم.....نمی دونم برای چی و با چه جرآتی ولی اومدم.....

شاید اومدم تا مامان سالهای آخر عمرش یه کسی رو داشته باشه قربون صدقش بره.... تا بابا گاهی که با کسی درد دلش نمیاد بتونه باهاش حرف بزنه.... تا بره زیر شونه های ماری که از غم از دست دادن محمد تا نشه .... تا تامی غربت این شهر بی در و پیکر رو کمتر حس کنه.... تا تینا کیف کنه از داشتن یه خاله کوچولو .... تا یه دفعه از تو صفحه مونیتور بیاد و بشه زن رضا ....

بالاخره 30 ساله شدم.....یه روز عشق این بودم که بیست سالم بشه ....تا چشم بهم زدم سی سالگی هم اومد....

شهریور و دوست دارم وحشتناک....آخه توش به دنیا اومدم....بعدش مهر میاد که برام یاد آور خاطرات شیرین تر از عسله مدرسه و دانشگاهه.... توش تینای خوشگلم به دنیا اومد که تو 8 سالگی منو تبدیل به یه خاله کوچولو کرد.... توش اولین email رضا رو گرفتم و یه دوستی شیرین و بی انتها شروع شد..... و .......هزار تا و دیگه ....

حالا این منم با یه عالمه آرزوی برآورده نشده، کار به سرانجام نرسیده و مشغله بی حد و حساب .....

غم ادامه تحصیل ندادن عین یه سنگ رو دلمه همیشه....ولی حالا که برای سبک کردنش کاری ازم بر نمیاد رفتم دنبال کلاسهای آزاد که راستی راستی دارم ازش لذت می برم.... وای از همه مهمتر دارم نقاشی یاد میگیرم....الان به زغال رسیدم....فکر کنم سال دیگه این موقع بتونم صورت زیبای مامانو ببرم روی بوم....این نهایت آرزومه .... 

تو وبلاگ نویسی و آپ کردن تنبل شدم....یعنی نمیرسم دیگه ....شبی دو ساعت طراحی و بعضی شبها Business English و افطاری حاضر کردن و .....دیگه فقط برام یه وقت کوچولو میذاره به بابا زنگ بزنم ، یه سر به وبلاگهای شما بزنم و برم تا سحر ....

یادتون میمونه که منم دعا کنید ...شبهای قدر نزدیکه ...یعنی میشه یه کوچولو قدر بدونیم؟؟؟؟؟  




نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط رز
ساعت 4:51 بعد از ظهر موضوع



باز هم مرگ، باز هم اشک ، باز هم تلخی بدتر از زهر.....عموی رضا هم رفت....تو مجلس بله برون ما چه خاطره خوشی از خودش به یادگار گذاشته بود....مینا و دختر کوچیکش بهاره بیشتر از همه دل آدم رو می سوزوندند...... مینا خیلی اشک ریخت..... رضا هم بی قرار بود ..... معنی هم خون بودن اینجا معلوم میشه ..... مامان که رفت، محمد که رفت این حس غم رو تو رضا ندیده بودم شاید بعضی وقتها گریه کردنهای گاه و بیگاه خودمم رو هم از نظر اون مسخره می دیدم اما حالا که یه نفر با اسم فامیل اون از دنیا رفته، آه کشیدناشو تو فکر رفتناشو...غمشو حس می کنم.....

عروس همیشه عروسه، اگه هر تلاشی هم برای دختر بودن بکنه بازم عروسه.....اینو من برای هزارمین بار تجربه کردم....

یه چیزی هم که تو دلمه و داره خفم می کنه می خوام بگم، اگه همسری دارید که پشتتونه، شما رو میفهمه و سعی می کنه محترمانه شما رو به بقیه هم بفهمونه برای داشتنش نماز شکرانه بخونید....

سه روزه که هفتمین سال زندگی مشترک رو شروع کردیم....شبش وقتی بهش گفتم ممنون که امروزو یادت بود بعد از کلی فکر کردن گفت ااااا من دو روز بعد و یادم نمیره ، امروز که عقد کرده بودیم ...که من تلخ خندیدم و گفتم اون دو روز پیش بود که عقد کردیم.....امروز سالگرد ازدواجه......از روزمرگی و تکراری شدن متنفرم ...اما همسرم دچارش شده.....

دو ماه دیگه سی ساله میشم.....این همه مطالبی که در مورد سی سالگی و سیر نزولی پیدا کردن عقل و راههای مقابله با اون این ور و اون ور می خونم نگرانم کرده....اما خدا رو شکر می کنم که دارم راههکارهای مبارزه با اون رو خود به خود انجام میدم.....هر هفته کمی درس می خونم و مطالب نو یاد می گیرم.....نقاشی می کشم.....دیروز استاد ژاپنی عزیزم اومد طرفم و گفت... You are the best ..... مدتها بود که یادم رفته بود چه حس قشنگی به آدم میده تشویق....که دیروز دوباره حسش کردم....

باید برم دنبال جدولهای سودوکو ....تازه فهمیم رضا چرا این همه سودوکو حل می کنه.....سودوکو دشمن زوال عقله.....

راستی دوشنبه یه حس خوب و شیرین از برادرم حس کردم.....مدتها بود این حس تو من مرده بود... برای مراسم عموی رضا، با بابا اومده بودند خونمون.....

قوای بدنیم شدیدآ کم شده، اونو مدتهاست که حس می کنم....فهموندن این به دیگران خیلی سخته...دیگرانی که همیشه منو اکتیو و در حال بالا پایین پریدن دیدند....رضا هم بهم شک می کنه.. فکر میکنه ادا در میارم.... ولی خدایا من ضعیف شدم...اینو با تموم سلولهای تنم حس می کنم و کاش لا اقل همسرم می فهمید.....

خدا میدونه من تو هفته ای که گذشت به خاطر کلی فشار روحی و جسمی چند تا ژلوفن و ادویل خوردم.....مامان برام دعا کن.....




نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط رز
ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع



خدایا اومدم بگم ممنونم....ممنونم به خاطر اینکه مامان رفت تا دیگه درد نکشه، تا من یه احترام خاص تر و ویژه تر برای همه مادرا قائل بشم ....ممنونم که بابا تنها موند تا قدر مامانو با تموم سلولهای تنش حس کنه و ما فرصت اینو داشته باشیم که فرزند خوب بودن رو بهش ثابت کنیم... ممنونم که گذاشتی حس کنم بابا خیلی دوسم داره....ممنونم که به خاطر انجام کارهایی که از توانم خارجه دچار دیسک کمر شدم که قدر سلامتیمو بدونم  و پنج روز تو خونه بمونم و سر کار نرم....ممنونم که عشق کودکیمو دوباره تو دلم زنده کردی و بهم فهموندی که به جای خوردن آرام بخش میشه نقاشی کشید...میشه رفت کلاس و تو یه محیط آروم مشغول طراحی شد و گذشت زمان رو حس نکرد.....ممنونم که احساس کمرنگ شدن دانسته هامو بهم دادی که که دوباره برم درس بخونم و حس کنم سلولهای مغزم به حرکت دراومدند.... ممنونم که خیلی اتفاقی منو رضا همو پیدا کردیم و حالا میخوایم با هم وارد هفتمین سال با هم بودنمون بشیم.... ممنونم که....

خدایا به خاطر همه اینا، همه داده هات و همه نداده هات که می دونم صلاحی هم توشه ممنونم.......




نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط رز
ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع



صبح با رضا رفتیم خیابون فلسطین، من عینک بخرم....عینکی که پارسال از پاساژ قائم تجریش خریده بودم 36 تومن رنگ دستش ور اومده....عینکهای کنار خیابونی هم ندیدم تا حالا اینجوری بشند که این عینک ......

مغازه ها تک و توک باز بودند .. رفتم تو یه مغازه معمولی که پشت ویترینش یه عینک مناسب دیده بودم....عینکو پسندیدم و قیمتشو سوال کردم.....قابلی نداره خانم 340 تومن ......!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ مخم سوت کشید.....مگه من چقد حقو ق میگیرم که 340 بدم پول عینک......

یاد انتخابات افتادم.....کی میتونه بیاد این تفاوتهای مسخره تو میزان درآمد و زندگی مردم رو از بین ببره؟ کی میخواد حقوق امسال منو بعد از 10 سال کار 3.5 میلیون کنه که از اینکه عینک 340 تومنی میخرم ناراحت نشم؟ آخه مگه ممکنه تو 4 سال بشه تغییری اینچنانی ایجاد کرد......

با اعصاب خورد برگشتم خونه.....

خیلی خیلی مشغولم این روزها...کارم دو برابر شده......هفته دیگه دارم میرم مآموریت نماشگاه Beauty World  ... دوهفته ای میشه کلاس مکاتبات بازرگانیم هم شروع شده....وای یه استاد نیمه ژاپنی نیمه ایرانی داریم ...نمی دونید چه با مزه فارسی حرف میزنه (البته گاهی که میخواد جو کلاسو از انگلیسی خارج کنه).....تا دوهفته دیگه کلاس نقاشیم رو هم شروع میکنم....داره دلم پر میکشه برا نقاشی...نمی دونید چند وقته دست به مدادرنگیهام نزدم ........




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط رز
ساعت 1:50 بعد از ظهر موضوع


درباره نویسنده
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
دوستان