خدایا اومدم بگم ممنونم....ممنونم به خاطر اینکه مامان رفت تا دیگه درد نکشه، تا من یه احترام خاص تر و ویژه تر برای همه مادرا قائل بشم ....ممنونم که بابا تنها موند تا قدر مامانو با تموم سلولهای تنش حس کنه و ما فرصت اینو داشته باشیم که فرزند خوب بودن رو بهش ثابت کنیم... ممنونم که گذاشتی حس کنم بابا خیلی دوسم داره....ممنونم که به خاطر انجام کارهایی که از توانم خارجه دچار دیسک کمر شدم که قدر سلامتیمو بدونم و پنج روز تو خونه بمونم و سر کار نرم....ممنونم که عشق کودکیمو دوباره تو دلم زنده کردی و بهم فهموندی که به جای خوردن آرام بخش میشه نقاشی کشید...میشه رفت کلاس و تو یه محیط آروم مشغول طراحی شد و گذشت زمان رو حس نکرد.....ممنونم که احساس کمرنگ شدن دانسته هامو بهم دادی که که دوباره برم درس بخونم و حس کنم سلولهای مغزم به حرکت دراومدند.... ممنونم که خیلی اتفاقی منو رضا همو پیدا کردیم و حالا میخوایم با هم وارد هفتمین سال با هم بودنمون بشیم.... ممنونم که....
خدایا به خاطر همه اینا، همه داده هات و همه نداده هات که می دونم صلاحی هم توشه ممنونم.......
صبح با رضا رفتیم خیابون فلسطین، من عینک بخرم....عینکی که پارسال از پاساژ قائم تجریش خریده بودم 36 تومن رنگ دستش ور اومده....عینکهای کنار خیابونی هم ندیدم تا حالا اینجوری بشند که این عینک ......
مغازه ها تک و توک باز بودند .. رفتم تو یه مغازه معمولی که پشت ویترینش یه عینک مناسب دیده بودم....عینکو پسندیدم و قیمتشو سوال کردم.....قابلی نداره خانم 340 تومن .
.....!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ مخم سوت کشید.....مگه من چقد حقو ق میگیرم که 340 بدم پول عینک......
یاد انتخابات افتادم.....کی میتونه بیاد این تفاوتهای مسخره تو میزان درآمد و زندگی مردم رو از بین ببره؟ کی میخواد حقوق امسال منو بعد از 10 سال کار 3.5 میلیون کنه که از اینکه عینک 340 تومنی میخرم ناراحت نشم؟ آخه مگه ممکنه تو 4 سال بشه تغییری اینچنانی ایجاد کرد......
با اعصاب خورد برگشتم خونه.....
خیلی خیلی مشغولم این روزها...کارم دو برابر شده......هفته دیگه دارم میرم مآموریت نماشگاه Beauty World ... دوهفته ای میشه کلاس مکاتبات بازرگانیم هم شروع شده....وای یه استاد نیمه ژاپنی نیمه ایرانی داریم ...نمی دونید چه با مزه فارسی حرف میزنه (البته گاهی که میخواد جو کلاسو از انگلیسی خارج کنه).....تا دوهفته دیگه کلاس نقاشیم رو هم شروع میکنم....داره دلم پر میکشه برا نقاشی...نمی دونید چند وقته دست به مدادرنگیهام نزدم ........
بابا دوشنبه صبح چشمشو عمل می کنه و من فردا شب میرم رشت.... برا بابام دعا کنید ....مامان که نیست دیگه طاقت ناراحتی بابا رو ندارم....یاد مامان می افتم که همش می گفت کی میشه یه هفته مرخصی بگیری بیای پیشم...و من با این کار لعنتی هیچ وقت بیشتر از دو روز پیشش نموندم تا وقتی رفتو من یک هفته سرکار نرفتم....
حالا بابا و من که باز دو روز بیشتر مرخصی ندارم....با خودم عهد کردم اگه حال بابا خوب نبود برنگردم....
هم کلی حرف براتون داشتم از نمایشگاه کتاب و کلی چیزای دیگه.... هم میخواستم دو سه تای غذای جدید براتون تو طعم شبهای بارانی بذارم که وقت ندارم....هفته دیگه سعی می کنم آپ کنم....
....................
سلام، روز زمین پاک رو با دو روز تأخیر بهتون تبریک می گم...این روز همیشه منو به یاد اون روزایی که با شبکه سبز گیلان و دوستای خوبم تو اون NGO همکاری می کردم میاندازه ....برای جدا کردن کاغذ از زباله و آموزش مردم که کاغذ زباله نیست تلاش می کردیم، با شورای شهر رشت همکاری میکردیم و من تو یکی از هفته نامه های محلیه مطالبی از شیمی درمانی از کتاب Chemotherapy and you ترجمه میکردم که هر هفته تو یه ستون چاپ میشد...می خواستم برای چاپ ترجمه ام اقدام کنم که در کمال ناباوری دیدم یه آقای دکتر از من زرنگ تر بوده و کتاب رو به اسم خودش به چاپ رسونده.....
آره یادش به خیر تو همون دوران همایش میرزا کوچک خان رو با دعوت از اساتید ایرانی و خارجی تاریخ در رشت برگزار کردیم .... برای یک درخت تشییع جنازه گرفتیم و یه عالمه کار زیست محیطی و فرهنگی انجام دادیم...
از اون دوران خاطرات خوشی برام مونده که تو همچین روزهایی یادآوری میشند..... بازم روز زمین پاک مبارک....

تو این هفته ای که گذشت خیلی سر حال نبودم ...سردرد و سر گیجه گاهی خیلی اذیتم می کرد..وتو این اوضاع شنیدم که یکی از همکارام تو شرکت قبلی 5 ماه باردار بوده که بچه اش رو از دست داده....اول می گفتن چون بی دلیل و از روی وسواس زیاد برای سالم بودن بچه آزمایش آمینو سنتز رو انجام داده به بچه آسیب رسیده ولی بعدآ معلوم شده که همکارم تیروئید داشته و این نمیدونم چطوری باعث شده که بند ناف دور گردن بچه بپیچه و غذا بهش نرسه و بچه فوت کنه...خیلی دلم گرفت بنده خدا با چه شوقی منتظر اومدن بچش بود....

نظرتون در مورد آمینو سنتز چیه؟ تو این آزمایش از نخاع بچه مایعی رو می کشند که اگه بچه تو اون حالت تکون بخوره هم باعث فلج شدنش میشه....این آزمایش سالم یا مشکل دار بودن بچه رو قبل از تولد نشون میده و اونایی که یه نارسایی ارثی رو احتمال میدن بیشتر تن به خطر این آزماش می دند.....نمی دونم به هر حال هر پیشرفت تکنولوژی یه مشکلاتی رو هم در پی داره......
اردیبهشت...ماه بهشت خدا بر روی زمین....چقدر این ماهو دوست دارم....اردیبهشت 82 ...نمایشگاه غذاهای محلی ایران در پارک لاله تهران و غرفه گیلان که میون تموم استانها با غذاهای محلیش اول شد ....برگزار کنندش سازمان ایران گردی و جهان گردی بود و ما یه گروه از بچه های تور لیدر آموزش دیده تو تابستون سال قبلش غرفه دارهای غرفه گیلان بودیم.....وای که چه روزای خوبی بود...رضا هنوز همسرم نشده بود ولی کلی میومد تو نمایشگاه و پای ثابت غرفه ما بود.... به بهانه یاد آوری نمایشگاه غذا دعوتتون می کم یه سر به وبلاگ دومم " طعم شبهای بارانی" که تازه راه افتاده و آموزش غذاهای گیلانی به خوشمزه ترین حالت ممکن رو توش داره یه سر بزنید.
شاد باشید....
دوستای خوبم که کمکم کردید یه دنیا از همتون ممنون.....کاترین جون یه تشکر ویژه هم از شما دوست خوبم....عکسای تاینی پیک ظاهرآ فیلتر شدن و من واقعآ متآسفم....خودم وبلاگمو با عکساش بیشتر دوست داشتم.....
یه سلام شاد هشتاد و هشتی به همه کسانی که "تمام آنچه دوست میدارم" رو می خونند.....یه سال با بهترین اتفاقات ممکن براتون آرزو می کنم....
امسال رو تو دنیای مجازی یکم دیر شروع می کنم به خاطر یه سری کار و مشغولیت اول سالی....با این حال دلم نیومد براتون تعریف نکنم عیدم چه جوری گذشت....
امسال خدا یاری کرد و یه سبزه ناز عین سبزه های مامان سبز کردم و بردم برای بابا...بابا که امسال هم تنها بود و من و رضا با همه مشکلات و گرفتاریها که همه دارند و ما هم داریم سعی کردیم پرش کنیم....

قبل از سال تحویل نمک آبرود رو برای آرامش پایان سال و انرژی گرفتن آغاز سال انتخاب کردیم....

بازار چالوس و خرید عید مردم .... چه رنگ و بویی داره بازارهای شمال....هیچ وقت ازش سیر نمیشم...

روز اول عید ....رفته بودیم برای بابا مامان رضا برنج بخریم البته با بابای خودم!

روز دوم فروردین و امامزاده ابراهیم....خاطرات کمرنگی از زیباییهای اون منطقه از دوران کودکی تو ذهنم مونده بود....هر بار میرفتیم رشت رضا به شوخی می گفت آخرش منو امامزاده ابراهیم نبردی....که امسال با بابام بردیمش.....

از تهران نمی گم که مهمون داشتم و یه بند مشغول پخت و پز بودم یا سعی می کردم از خیابونای خلوت اون روزا بهره بگیرمو خواهرمو بچه هاشو بیرون برا خرید و ... ببرم.....
اما بالاخره شد ۸ ام و ما با سه تا مهمون عزیز راهی خوانسار شدیم....

یه روزم بچه ها رو بردیم اصفهان ....باغ پرندگان و میدون نقش جهان و علیرضا خان که با تعجب درشکه رو با اسبش نگاه میکرد....


این بود تا روز ۱۵ فروردین که رفتیم سر کار....بعد ۶ سال که تو شرکتهای مختلف کار کردم این اولین بار بود که صبح اولین روز کاری سال جدید رو میزم با یه شاخه گل مواجه شدم....یه غنچه رز برا هر کدوم از بچه ها....فکر کنین این همه غنچه رز.....

بعدشم طی مراسمی بازم "کارمند نمونه" شدم و یه نیم سکه جایزه گرفتم....ایییی هربار که نمونه میشم یاد آخرش میافتم که ....بگذریم...
خوب همین....دیگه نمیگم از دلتنگیها و غصه هام ....اما از دغدغه هام .....کلاس نقاشی.. مرور دانسته های زبان و بازرگانی....نوشتن وبلاگ سوم به انگلیسی (مکاتبات بازرگانی) و یه عالمه چیز قشنگ دیگه که میگم براتون سر وقت.....
دوستون دارم.....
حالم بده که تموم عکسام رفتن....حالام یه عالمه عکس از تعطیلات داشتم براتون بذارم....اگه شما سایت آپلود بهتری از تاینی پیک سراغ دارید لطفآ معرفی کنید...

خوب خدا رو رو به خاطر همه داده هاش که سراسر رحمت و برکتند و نداده هاش که حتمآ خیری توش هست شکر می کنم....
امسال با همه غم و شادیهاش گذشت و اکنون این من در آستانه سالی نو که با تحویل ان از پدیدآورنده اش تمنای متحول شدن دارم، قرار گرفته ام....
تمام شواهد و قرائن خبر از این داره که امسال (88) لااقل برای متولدین خرداد و شهریور سال بسیار خوبیست و همین امید ما را بس برای آغاز بهاری زیبا.....
خدا رو شکر اتفاقی که حتی فکر کردن بهش تن هممون رو می لرزوند به طرز خارق العاده و باور نکردنیی رخ نداد.....همنوز هممون تو شکیم......رفتار آقای پ هم ای داره بهتر میشه......بازم خدا رو شکر......
تو این چند روز اخیر دوستای وبلاگی جالبی پیدا کردم....وای که از خوندن مطالبشون چقدر خوشحال میشم....خدایا تو چه انرژیی بخشیدی به بعضی از دوستام....جالبه چند تاشونم همسن منند....خدایا آدمها چقدر با هم فرق دارند.....
خدایا روح مامان و محمد رو قرین رحمت کن و نخواه که خونواده ما لا اقل به این زودیها رنگ غم از دست دادن عزیز رو ببینه....خدایا ممنون که با رفتن اون عزیزا تلنگری به ما زدی که آی آدمها مرگ به ملموسی یک نفس و به سرعت یک چشم بر هم زدن میاد....هر لحظه فکر مرگ هم باشید که او از هیچ موجودی دور نیست....
خدایا کمکم کن و پناهم باش.....
خب، 14 اسفند هم اومد و اون اتفاق کمی تا قسمتی نا میمون تا فردا قراره تو خونوادمون رخ بده....ناراحتی و بی حسیم از اون نیست...از اینه که پیامد هاش چه جوری بشه.....
امروز کم آوردم.....مدتیه که با استرس و فشاری که آقای پ برام ایجاد می کنه حالم دگرگون میشه....دستام یخ می کنند، گلوم کیپ میشه انگار یه سیخ توش فرو رفته، سرم درد میگیره و ناخونام کبود میشه....
امروز کم آوردمو اومدم خونه...احساس ضعف می کنم یه جورایی، اینکه بقیه فکر کنند ضعیفم ناراحتم می کنه.... خوب خیلی تحملش کردم اما دارم کم کم به خودم آسیب میزنم.....نمی دونم چه کنم....
هفته پیش آش نذری پختم به یاد مامان که می پخت....
شله قلم کار هم عالمی داره...خوشحال بودم وقتی مقدماتشو آماده می کردم....

راستی اینم بگم سه چهار شب پیش گوشیم بعد اینکه یه سری فایل توش upload کردم و از PC جداش کردم دیگه بالا نیومد، هی صفحش سیاه و سفید میشد و .... خلاصه رضا می گفت باید فلش بشه و ببرمش یه موبایلی و از این حرفها ...منم ناراحت و نگران....اما نا امید نشدم ، با راهنمایی از تو یه سایت تخصصی موبایل و دانلود update service از سایت Sony Ericsson و خلاصه آپلود رو گوشیم، خودم معالجش کردم...ولی افسوس که این آپدیت کردن یه سری اطلاعات نسبتآ جدیدمو پاک کرد...کلی از شماره دوستان امسالیم از بین رفت...حالا ضمن اینکه می خوام بگم اگه مشکلی برای گوشیتون پیش اومد بنده در خدمت هستم اینم می گم که دوستای وبلاگی که با هم در تماس بودیم یه بار یه SMS بهم بدن تا شمارشونو save کنم دوباره.....

خواهر بزرگمو که اولین عید بدون همسرشو در پیش داره با بچه ها میاریم تهران...من و تامی مسئولیتمون سنگین تره امسال...باید شاد نگهشون داریم تا کمی غصه هاشونو فراموش کنند....
بابا هم امسال تنها نیست...
20February- 20 March
زن متولد اسفند:
جذاب، دارای هوش زنانه، موقعیت شناس، ناقلا و باریک بین، خیال باف، آسیب پذیر، بخشنده و غمخوار
مرد متولد اسفند:
کم توقع، فرصت نشناس، متعصب، خوش قلب، گیرنده و جاذب، حساس و خجول، خشن و عاشق زیبایی

یه جورایی تو 29 سالگی حس می کنم یکم از ولنتاینی بودن من گذشته اما خوب اشتباهه ....ولنتاین یا هر روز دیگه ای که بشه توش بیشتر از عشق گفت و به عشق فکر کرد به سن و سال آدمها کار نداره....خوبه آدمها چه پیر چه جوون اینو یادشون باشه... (یادمه سالهایی که دانشجو بودم و با بابا و مامان رشت زندگی می کردیم، هر سال روز ولنتاین بابای زن داداشم به بابا مامان زنگ میزد و این روز رو بهشون تبریک می گفت ، خیلی برام شیرین و قشنگ بود ...لبخند مامان بابامو موقع شنیدن این تبریک فراموش نمی کنم.....)

حالا جدا از فلسفه این روز که دوباره پست کاملشو مثل پارسال براتون میذارم بیاین یکم منطقی فکر کنیم....اینقدر همه چیز رو ایرانی و خارجیش نکنیم.... مگه روز جهانی انتقال خون نداریم، مگه روز جهانی کارگر و روز جهانی هوای پاک نداریم...حالا کی گفته حتمآ باید روز عشق ایرانی رو جایگزین جهانیش کنیم....اون روزم خوبه و هیچ شکی توش نیست ولی مگه چی میشه تو این روز ما هم مثل همه مردم دنیا به دوستامون ، عشقمون و یا هر کسی که دوسش داریم هدیه بدیم و هدیه بگیریم... یا اصلآ فقط تبریک بگیم؟
این روز انگلیسی یا امریکایی نیست که به استکبار جهانی ربطش بدیم و بگیم تهاجم فرهنگیه و اله بله و.... این روز به خاطر وجود یه آدم روحانی تو روم باستان اتفاق افتاده و داستانشم اینه که:

کلادیوس دوم در رم ، پادشاهی خود کامه بوده که فکر می کرده سربازان در صورتیکه ازدواج کنند و خانواده و عشقی داشته باشند خوب نمی جنگند، بنابراین عقد و ازدواج رو ممنوع کرده بود و هر کشیشیش رو که قانون شکنی کرده و جوونها رو به عقد هم در بیاره، دستگیر و مجازات می کرده.
سر ولنتاین هم که کشیشی مهربان بوده و در اون زمان زندگی می کرده از این فرمان پادشاه سر پیچی کرده و صیغه عقد رو برای عشاق در خفا جاری می کرد.
مردم هم ایشون رو خیلی دوست داشتند ، اما از اونجایی که جاسوسها در همه جا حضور دارند، سر و لنتاین و عملش لو رفت و کلادیوس دوم دستوردستگیری و مجازات او رو صادر کرد.
به این ترتیب سر ولنتاین زندانی شد، اما زندانبان او پیر مردی بود با غمی بزرگ در دل که گاهی برای ولنتاین درد دل میکرد. او پدر دختری کور بود که تو فاصله کمی که تا اجرای حکم پادشاه وجود داشت، از دستورات سر ولنتاین برای بهبودی چشم دخترش استفاده کرد.
چشمهای دختر شفا پیدا کرد و رابطه عاشقانه ای بین دختر و سر ولنتاین تنها از طریق نامه های عاشقانه ای که زندانبان پیر رد و بدل می کرد شکل گرفت. اما زمان اجرای حکم نزدیک می شد و بالاخره روزی رسید که سر از بدن سر ولنتاین جدا کردند.
این داستان غم انگیز بعدها بین مردم زبان به زبان گشت و روز 14 فوریه که روز کشته شدن سر ولنتاین که قلبهای زیادی رو بهم رسوند و لی خودش هیچوقت به معشوقش نرسید به عنوان روز عشاق به یاد او نام گزاری شد.

حالا با وجودیکه چند سالیه که به ما می گن ، ما خودمون روز عشق ایرانی داریم و باید فقط اون روز رو جشن بگیریم، من میگم بابا جون ما که تو خیلی چیزها با مردم دنیا متفاوتیم، چه اشکالی داره که تو این روز همراه با تموم مردم دنیا به کسانی که دوستشون داریم هدیه بدیم و ابراز عشق کنیم. این احساس قشنگ مشترک با تموم مردم دنیا اصلأ هم بد نیست. قشنگم هست .
ما همیشه به ایرانی بودنمون افتخار می کنیم، اما خوب بودن و مهر ورزیدن فقط مال ما نیست، مال نوع بشره. ولنتاین یه بهونه است، برای یه احساس قشنگ به وسعت همه دنیا. به نظر شما اشکالی داره یه روزم که شده یه ایرانی با یه احساس مشترک با یه اروپایی،یه افریقایی و یا یه امریکایی باشیم؟ یه روزه دیگم روز عشق ایرانی خودمون رو جشن میگیریم، کم که نمیاد ازمون!
بیاین با غرور و افتخار ایرانی بعضی وقتام به یکی شدن دلهای آدمها فکر کنیم، آدمهایی از تمام نقاط دنیا.

ولنتاین به همه مبارک، به رضای خوب من ،به پدر و خواهر ها و برادرهام ، به تمام دوستان و آشناهام . "مامان عزیزم که همیشه به یادتم بدون ما هممون همیشه عاشقتیم....."
شاد شدم...خیلی آسون....تازه اومده بودم خونه که داداشم از رو کشتی زنگ زد و گفت بدو برو یه برنامه جالب در مورد گیلان داره از کانال BBC پخش میشه...ببین می تونی ضبطش کنی....منم تا اومدم اون کانالو پیدا کردم و آقای همسر هزار تا سیم رو قطع و وصل کردند تا بالاخره امکان ضبط میسر شد بالاخره به ضبط یه ربع آخرش رسیدیم....حالا جریان از چه قرار بود.....یه آقایی که اصالتآ اهل رشت بودند ولی سالها در انگلستان زندگی کرده بودند فیلمی مستند و بسیار زیبا از جای جای استان گیلان تهیه کردند که نمیدونم چه جوری از کانال BBC سر در آورده...تو این فیلم رشت و آستانه، فومن و ماسوله، انزلی و تالش و..و ...به زیبایی به تصویر کشیده شده....راوی فیلم که خود این آقاست با انگلیسی بسیار سلیسی استان گیلانو تفسیر می کرد با استاد مسعودی صحبت می کرد، از میرزا قاسمی و باقالی قاتوق تعریف می کرد....تو شالیزار با شالیکارها چای می خورد و باهاشون می گفت و می خندید.....
وای که نمی دونید روحم تازه میشه وقتی گیلانو می بینم یا یه موسیقی محلی گیلانی می شنوم....وقتی تموم شد خیلی اتفاقی CD آهنگهای گیلکیمو دیدم....فرصتی بهتر از این نبود تا یه دل سیر "تی بلا به می سر عزب لاکو" گوش بدم.....اممم اینه که شارژ شدم......
داداش ممنون.....

یکبار بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن.....از روزهایی می گفت که نمیدونم دوستشون داشت یا براش یاد اور خاطرات خوبی نبودند، اما گفت ....می گفت بعد از ازدواج موقعی که سالگرد های قشنگ زندگیشون پیش میومد مخصوصآ اون اوائل چه شور و ذوقی داشت ...مثلآ خسته از سر کار میرفت یا حتی یه بار مرخصی ساعتی گرفت و کلی گشت (چون تهرانو خوب بلد نبود) تا حتمآ یه هدیه کوچیک هم شده براش بخره تا عشقشو بیشتر نشون بده....می گفت یادش نمیره اولین سالگرد مربوط به روزی بوده که اولین بار همو دیده بودن ... با یه هدیه و یه کارت پستال میاد خونه... میدونسته که همسرش یادش نیست....اون شبم دیر میاد خونه و این خانمو که تا ساعتها پای مونیتور نشسته و نامه های پیش از ازدواجشونو می خونده و گریه میکرده با چشای پف کرده دیده...تازه بازم یادش نیومده....
یا از اولین تولدش می گفت که چون همسر یادش نبوده و یه دفعه یادش اومده رفته از ....یه عطر ... خریده و آورده و اونو بیشتر از این که خوشحالش کنه گریه انداختتش...
از اولین ولنتاینش می گفت که تا ساعتها زیر بارون زمستون راه رفته و هدیه خریده و مریض برگشته خونه و همسرش بهش گفته این لوسبازیها چیه؟
از اولین عیدش می گفت که همسرش بهش گفته مگه همسرها هم بهم عیدی می دن؟ ...سالگرد ازدواجو روز زن رو ....نه دیگه تعریف نمی کنم....
می گفت اینایی که گفته اگه درست برگزار میشد شاید زندگیشون خیلی قشنگ تر میشد....می گفت الان مدتهاست که خودشو زده به بی خیالی و کمبود این روزهای قشنگ رو تو زندگیش سعی می کنه ندیده بگیره ....می گفت یه مدته خودشم دیگه دل و دماغ هدیه خریدن نداره...داره میشه مثل اون..... وقتی هدیه دادن زوجهای اطرافشون به هم رو میبیه دلش یه جوری میشه...برای یه لحظه دلش میخواد همسرش رو ول کنه و بره ....وقتی مثل همه زنها جلوی طلا فروشی می ایسته و نگاه می کنه (البته مواقعی که همسرش نیست که دستشو بگیره و ببره) با خودش میگه اشکالی نداره...من که دیر یا زود میمیرم ...اینا به چه دردم می خوره....اون دنیا که نمیتونم ببرمشون.....
دلم گرفت....درد گرفت.....آخخخخخ


یه جورایی هنوز به این قالبم عادت ندارم.....احساس خنکی شدید می کنم اونجوری که دلم میخواد یه ژاکت تنم کنم....هوای وبلاگم سرد شده...... ولی خوبه ...سپیدی یاد آور پاکی و خلوصه....
همممم....اجتماعاتی که ما توشون زندگی می کنیم ، کار می کنیم ، درس میخونیم و...و ...و... خیلی خیلی متفاوتند ، هم خوداشون با هم فرق دارند هم آدمهای سازنده این اجتماعات....
منظورم از این مقدمه شرکت جدیده که سه ماهو اندیه واردش شدم....تجربه کار تو شرکتهای مختلف با مدیریت ها و پرسنل مختلف باعث شده نظرم نسبت به گروههای قومی مختلف تغییر پیدا کنه...مثلآ (شرمندم که میگم) عمرآ حاضر نیستم با تبریزیها کار کنم، از گلپایگانیهای معتقد بدم نمیاد، اصفهانیها رو به عنوان مدیر دیگه نمیتونم تحمل کنم و فعلآ در حال کسب تجربه در کار کردن با یزدیها هستم.....
جالبه براتون بگم کار من جوریه که ممکنه به عنوان مآموریت هر از چند گاهی برم بیرون از شرکت (تو شرکت قبلی هر روز ، تو شرکت جدید کمتر) اونجای قبلی هر جا میخواستیم بریم تیکه تیکه تو گرما تو سرما زیر برف زیر بارون ساعت 8 صبح یا 1 عصر و ....باید ماشین عوض می کردیم و بعد از پر شدن برگ تنخواه از اداری وجه مربوطه رو دریافت می کردیم...حالا تو این شرکت هررررررر جا بخوای بری با آژانس میری با آژانس بر میگردی تازه غر هم میزنی که چرا نمیتونیم آژانسو نگه دریم مثلآ دم در وزارت بهداشت تا بعد از جلسه با خانم دکتر فلانی دوباره راحت برگردیم...چرا باید بریم دو قدم اونورتر تو خ فخر رازی و دوباره آژانس بگیریم.....
اونجا مبلغیو که توافق میکردی به عنوان حقوق سر برج میدیدی یک سومش نیست ، از این بپرس از اون بپرس کاشف به عمل میومد که بابت مالیات و بیمه کسر شده ....درخواست فیش حقوقی هم کم از ارتکاب جرم در ملآء عام نداشت....حالا اینجا بندگان خدا خودشون به مبلغ توافقی یه چیزی اضافه می کنند و به عنوان بیمه و مالیات هم همونو بر میدارن....
درخواست مرخصی که اونجا از گناهان کبیره بود.....همکارم دم در اتاق عمل بود که مدیر عامل...فکر کنید خود مدیر عامل یه شرکت با بیش از 100 نفر پرسنل، زنگ میزنه به موبایلش که خانم فلانی اگه مدرکی دال بر عمل کردنت نیاری مرخصیت پذیرفته نمیشه....بنده خدا دوستم بعد از عمل بخیه هاشو به منشی جناب آ قای آآآآ نشون داد که.....
آیییی روزگار.... البته بگم اینجا خیلی هم گل و بلبل نیست ...مشکلات گنده ای هم تو کار داره که من به خاطرشون هنوز دارم می جنگم اما.....چه کنیم هر جا بری آسمون (تو طرحهای مختلف) همون رنگه.....
بعله در راستای همین اقدامات خدا پسندانه شرکت جدید ، شرکت همه همکارانو البته به صورت مجردی دعوت کرده به یه تور تفریحی دو روزه به هتل نارنجستان..... دیروز دوستانو همکاران با شوق و ذوق تشریف بردند و فردا هم برمیگردند.....
من نرفتم....نمیدونم دلم نبود برم....هم می خواستم یکم استراحت کنم هم خیلی احساس مچ بودن با بچه ها نمیکردم...نمیدونم به قول یه دوستی نمیتونم مثل اونا به هر چیز بیخودی الکی بخندم....یا نمیدونم.....دلمم نمی خواد بدون رضا جایی برم....فکر نکنید ما یه زوج لوسیم که یه دم به هم حرفهای عاشقانه میزنیم و تحمل یه ساعت دوری همو نداریم نه...اتفاقآ حالم بد میشه وقتی میشنوم بعضیا یه دم در حال قربون صدقه اند و چه می دونم به جای اسم شوهرشون اونو با القابی مثه جوجو و پیشی و ....از این چیزا صدا می کنن....من حسم یه جور دیگست و یه جوری وقتی اون میره یه جایی یا من تنها میرم احسا س میکنم قلبم یه طوریه...سنگینه ...یه قسمت از قلبم انگار میخواد در بیاد و بره.... نمیدونم دوست ندارم بی دلیل تنهاش بذارم یا تنهام بذاره....بودنشو دوست دارم حتی اگه با هم دعوامون بشه......
شاد باشید همتون.....
21January- 19 February
زن متولد بهمن:
پیشگو، کنجکاو، بی ثبات، بی اهمیت به پول، عاشق آزادی مطلق، دارای حسن نیت، بد لباس، سرد و بی احساس
مرد متولد بهمن:
رفیق باز، واقع گرا، تحلیل گر، خود خواه، وسواسی، غیر حسود، سرد مزاج، پر سر و صدا و پر هیاهو

سلام...امروز اولین تولد وبلاگمه.... ۲۹ دی ماه ۸۶ فکر نمیکردم تا یکی دو ماه بیشتر تو این محیط مجازی دووم بیارم.... ولی آوردم...تازه یه جورایی معتاد بلاگفا و دوستای وبلاگی هم شدم....کلی دوست خوب پیدا کردم ...خیلی از دوستای قدیمی رو که خودشون هم وبلاگی شده بودند پیدا کردم.... خلاصه اینکه بعد از Search و surfing the net و email زدن یه مشغولیت اینترنتی دیگه هم پیدا کردم....
نمیدونم "تمام آنچه دوست میدارم" رو گفتم یا گاهی تمام آنچه دوست نمیدارم، تمام آنچه مرا می گریاند، تمام آنچه مرا می آزارد و......اما به هر حال خیلی وقتها باهاتون درد دل کردم....یه خط قرمزهایی برای خودم گذاشتم اما تو همون محدودیتها هم یه جوری حرف دلمو بهتون زدم.....ممنون که همراهیم کردید...
این روزا خیلی مشغولیت فکری دارم....زندگی ماریا و بچه هاش...بابا...خودم...رضا....کمر و دیسک عزیزم که امونمو گاهی می بره....شرکت...آقای --- که بعضی وقتها باعث میشه از کله ام دود بلند شه....همکارایی که احساس می کنم سرشونو مثل کبک کردند تو برف و ...و....و..... اگه بخوام بگم خیلی زیاده.....
فقط همو دعا کنیم.....

"راستی یادم رفت، روز هوای پاک هم مبارک...امروز من ماشین نبرده بودم!

زمان چقدر زود می گذره.... چهلم هم از راه رسید، رفتم رشت تا بعد از مدتها هم تاسوعا و عاشورا رشت باشم هم پنج شنبه تو مراسم چهلم شوهر خواهرم.....

سالها بود که تو همچین روزهایی تنها تو خیابونای رشت قدم نزده بودم که تو این دو روز به لطف بسته بودن خیابونها این امر میسر شد......

تو مسیر از سبزه میدون که به طرف لاکانی می رفتم از کنار دسته ها رد میشدم ....مردم رو میدیدم و صدای عزاداری و میشنیدم.....هم خوشحال بودم که تو خیابونهای شهرم کنار مردمی که باهاشون احساس قرابت بیشتری دارم قدم میزنم هم آروم آروم اشک می ریختم و فکر میکردم.....به روزهایی فکر میکردم که نمیدونستم چرا بعضیها تو این مراسما خیلی گریه می کنند...همیشه برام عجیب بود که این احساس همدری با حسین و یاراش چقدر میتونه قوی باشه که آدمو تا این حد به گریه بندازه....اینا چیزایی هستند که یه ساله کاملآ می فهمم....اینکه درد مشترک اگه داشته باشی نه با حسین بلکه با هر انسان دیگه ای تو هر گوشه و کنار دنیا و در هر عصری ، خیلی راحت همدردی می کنی و با گریه هاش اشک میریزی و برای محرومیت و مظلومیتش دل می سوزونی.....

آره...روز عاشورا تو خیابونهای رشت راه می رفتم و از مجسم کردن مامان و محمد تو این روزها اشک می ریختم .... درد حسین یاد آور دردهای درونی و عمیق من شده بود.......

اون روز به دور از چشم بابا که قطعآ منعم می کرد با مریم دختر خواهرم رفتیم خون بدیم.....مریم این کارو به جای باباش که سالها نذر داشت و هر ظهر عاشورا خون می داد انجام می داد .... جالبه اما در کمال ناباوری از من که هم سنم ده سال بیشتر و هم جثه م از مریم بزرگتره خون نگرفتند و گفتند خانوم امکانات نداریم شمام الان اینجا غش می کنید، اما از مریم ظریف کوچولو خون گرفتند......حکمت خدا رو شکر....خون مریم به جای باباش.....
میلاد حضرت مسیح و آغاز سال نو میلادی به تمام هموطنان مسیحی و دوستان خوبم مبارک.....
22December- 20 January
زن متولد دی:
مسلط، شهرت پرست، شدیدآ احساساتی، با نمک، با نزاکت، تمیز و با سلیقه، علاقمند به تاریخ، خودخور، همدرد با درماندگان
مرد متولد دی:
مصمم، با انظباط، خشن، شهرت طلب، حامی، خوددار، در عشق کم حرف و کم تظاهر

از مرگ گفتن دلیل بر زنده بودنو فکر کردنه...دلیل بر احساس تمام خوبیهاست٬ دلیل بر زندگیه...... من زنده ام و زندگی می کنم اما یادم نمیره که میشه یه لحظه بعد نباشم......
مامان قشنگم تولدت مبارک.....اگه بودی باید هفتاد تا شمع برات میذاشتم......
آش رشته شب یلدا بدون تو نمی چسبه.....امشب برات فال می گیرم....به کجا زنگ بزنم برات بخونم....بی وفا شمارتو که ندارم...... از اون بالا بالاها هوای بابا رو داشته باش.....دل منم خیلی وقته پیششه..... می دونی داداش خیلی بی تابت بوده؟ حتمآ می دونی ....از اونجا براش دعا کن.....تصور زندگی بدون دعاهای تو برای هیچ کدوممون آسون نیست......
به محمد بگو شعری رو که پارسال شب یلدا...شب تولدت٬ شب هفتم رفتنت گفته بود برات بخونه.....کی فکرشو می کرد اون زودتر از همه به دیدنت بیاد......

دوست دارم مامان قشنگم.....
این روزها خیلی در مورد مرگ فکر می کنم و می نویسم و می خونم .....اینکه همچین اتفاقاتی تو خونواده اصلی خود آدم اتفاق بیافته علاوه بر اونکه خیلی درد ناکه، خیلی ها رو هم به خودشون میاره... این یه جور موهبته که خداوند کنار تلخی از زهر بد تر مرگ برای ما انسانها قرارداده که شاید بفهمیم و عبرت بگیریم..... مثلآ اینکه هر روز یا نه، هر لحظه به خودت بگی دل نبند، دل نبند، دل نبند که مبادا دل ببندی به این دنیا و دوست داشتنی هاش که می تونند نه مال دنیا بلکه اعضای خونوادت باشند..... وقتی با عشق و علاقه به همسرت، مادرت، پدرت و خواهر و برادرات نگاه می کنی چه خوبه یه جای قلبت همزمان ندا بده آهای اینا همه رفتنی اند....یا تو می ریو اونا رو تنها میذاری یا اونا می رند و تو رو تو بهت و حیرت می ذارند....اونی که باقیه فقط یکیه....بیشتر از همه حتی بیشتر از عشق زندگیت اونو بخواه و به اون تکیه کن.....وقتی می گی عزیزم اگه تو رو نداشتم چی میشد یا مامان اگه تو نبودی من می مردم یا بابا من بدون تو هیچم....یادت باشه ممکنه یه روز فقط تو بمونیو خدای خودت...اونوقت اون موقع روشو داری بری بگی خدایا من اومدم به درگاهت...منو نرون...منی که تو رو نمی دیدم و به بنده هات تکیه داشتم؟......

اینا رو می گم که عشق بدیم به همه...همه رو دوست داشته باشیم ولی تو هر لحظه خدا رو هم داشته باشیم....بگیم خدایا تو بودی که خواستی من این موجود عزیز رو در کنار داشته باشم...خدایا هیچوقت تنهام نذار چون اگه تو اراده کنی من تو یک لحظه میشم بی کس و تنها و بازم فقط تویی که فریاد رسم می میمونی....
اینا رو می گم که وقتی سر مامان داد می زنیم یا به بابا بی احترامی می کنیم یا الکی اعصاب عشقمونو به هم می ریزیم یادمون باشه چه بسا فردا این موقع اون دیگه نباشه...پس دمو غنیمت بدونیم و از لحظه لحظه با هم بودنمون لذت ببریم و نشه که وقت برا دوست داشتنو عشق دادن کم بیاریم......
اینا رو گفتم چون تا 20 روز پیش ما همه می گفتیم اگه دوتا برادرام برا سال مامان نباشند (به خاطر شرایط کاریشون) محمد که همه فن حریفه برای کمک به بابا تو تدارک دیدن مراسم هست و خیالها همه راحت بود ...غافل از اینکه محمد دو هفته مونده به سال مامان میره و ما رو تو بهت و حیرت میذاره.....
ما آدمها خیلی وقتها به این مسائل فکر می کنیم ولی خیلی زود هم یادمون میره....کاش جوری نشیم که خدا برای یادآوری بهمون اینقدر سخت همه چیز رو برامون پیش بیاره......
دیشب محمد رو خواب دیدم ....شاد شاد.....من شروع به گریه کردمو بهش گفتم کاش تو بودیو بالا سر بچه هات میموندی و من می رفتم ....گفت هیچی نگو من اینجا خوب خوبم ..... محمد می خندید و بهتر از همیشه بود.......
خدایش بیامرزد.........
خدایا، قربون خداییت....خدایا قربون بزرگی و رحمتت.... غم مامان...غم محمد که رفت و ماریا رو تنها گذاشت ....حالا هم غم بابا که ........................ خدایا هی مامانو صدا می کنم که ازت بخواد کمکمون کنی.....آخه تو دعاهای مامانو خیلی زود اجابت می کردی.....
به حرمت سال مامان و غم بزرگی که هممون داریم ، پستی رو که پارسال دو ماه بعد از فوت مامان گذاشته بودم ، پستی رو که هر لحظه از خاطراتش هر شب تو این یه سال به محض اینکه چشامو رو هم می ذاشتم به خاطرم میومد دوباره می ذارم.... خواهش می کنم نگید اینم که همش از غم می گه....من آدمی بودم که سابق بر این می گفتم خدایا این غمها فقط تو قصه دیگرانه.... به فکرم هم نمی رسید یه روز قصه دیگران بشه قصه خودم..... آدمیه دیگه یه روز شاده و یه روز غمناک .....حالام دوره غم منه........
" دیشب اینقدر افکارم پریشون بود که دلم می خواست بشینم یه دل سیر گریه کنم، خاطرات شب آخر زندگی مامان یعنی دقیقأ دو ماه پیش، شب 24 آذر، عین یه فیلم جلوی چشام رژه می رفتند. اون شب من پیش مامان بودم.نمی تونست خوب نفس بکشه و من هیچ کاری ازدستم بر نمی اومد. آخرین چیزی که خورده بود سوپی بود که خودم براش پخته بودم و سابقأ خیلی دوست داشت... از عصر دیگه نتونسته بود چیزی بخوره... حرف هم نمی تونست بزنه و بگه کجاش درد می کنه... اون شب هی پا شدم، راه رفتم، دعا خوندم، گفتم مامان بگو من برات چیکار کنم... اما هیچ صدایی از مامان خوشگلم در نیومد جز خر خر سینش... صبح با اورژانس بردیمش بیمارستان...رگاش خشک شده بود... نمی تونستن بهش سرم بزنن، به زور یه رگ گرفتن.. ملحفه زیر دستش غرق خون بود....نزدیک ظهر دیدم نفسش به شماره افتاد... پرستار و صدا کردم... منو از اتاق بیرون کردن... رفتم جلوی در اتاق از پرستاری که اومد بیرون پرسیم مامانم چطوره؟ گفت کدوم؟ گفتم تخت آخریه... گفت اون که تموم کرد...
افتادم زمین... جیغ کشیدم، صدا زدم مامااااااااااااااااااااان، ماماااااااااااااااااااان....بیا، تو رو خدا بیا....منم با خودت ببر... رضا بغلم کرد، سرم و به شونش فشرد...بهم نمی گفت جیغ نکش.....
اونقدر جیغ کشیدم که تمام مردم تو خیابون اومده بودن جلو در بیمارستان رازی رشت ... ولی من خجالت نمی کشیدم...تو حال خودم نبودم... رفتم بالای سرش... مامان هنوز گرم بود...بوسیدمش تا می تونستم ، می گفتم رضا، مامان گرمه...مامان زندست، مامان نرفته... رضا هیچی نمی گفت.... پلکای مامانو بالا زدم... یه لایه شیشه ای روی چشمشو پوشونده بود... فهمیدم مامان رفته..."
سال مامان سه روز زودتر ،پنج شنبه عصر بعد از اینکه از سر خاک مامان و محمد از قبرستان تازه آباد رشت برگشتیم تو خونه برگزار میشه.....از همه دوستانی که خودشون رو در غم ما شریک میدونند و تا حالا هم با تماس و پیام تسلیت ما رو تسلی دادند و یا اینکه در اون مجلس ما رو همراهی می کنند ممنونم.....انشالله تو شادیهاتون جبران کنم.....
شوهر خواهر بزرگم هم رفت.... بیچاره خواهرم ...در تدارک مراسم سال مامان بود که سیاه پوش مرگ همسر شد....
خدایش بیامرزد....
بسم الرحمن رحیم...الحمد لله رب العالمین.......
21 November 23- December
زن متولد آذر:
منطقی، خود مختار،عاشق گردش و سفر و ورزش، تند زبان، ساده دل،خوش اشتها، دست و دلباز.
مرد متولد آذر:
پرطرفدار، خوش بین، بیقرار، دم دمی مزاج، تلخ زبان، خوش شانس، عاشق سفر، تند خشم، خواهان آزادی و بی قیدی

یاد اون شعر قدیمی که تو بچه گیهام می خوندم به خیر که می گفت ...مهر آرد باد و طوفان کم کم میبارد باران....آبان انار رنگین آویزد از درختان....آذر به و خرمالو پیدا شود فراوان.....
خوبم و می خوام حالا حالاها خوب باشم.....جناب مدیر عامل قبلی نخواستند منو ببینند ولی این چیزی از خوب بودن حالم کم نمیکنه....
رفتیم خوانسار، طبق معمول دو روزه....لیلای عزیز و دیدم....دوستی در خوانسار که تو وبلاگها مون همو پیدا کردیم...(البته اول شوهرامون همو پیدا کردند!) ....خوب بود و شیرین ....همه چیز......(بازم هر روز برنامه بسازید که دوستیهای اینترنتی اله و بله....، یه روز باید زنگ بزنم صدا و سیما و کلآ روشنشون کنم).....حالا بماند.....
کتاب مامام رو هم سفارش دادیم ....متن اولشم قشنگ شد.....این هفته باید برم تحویل بگیرم.....تا 24 آذر....سال مامان که قراره سه روز زودتر برگزار بشه.....
عکسهای سفر رو ببینید....رضا گرفته .....وقتی با همسر لیلا جون رفته بودند بیرون......
به نوشته های قبلیم نگاه می کنم...می بینم یک ماه و چهار روز از رفتن مامان گذشته بود که شروع کردم به نوشتن...شاید چون تنها شده بودم می نوشتم...شاید چون حالا که دیگه مامانی نبود که یه روز در میون باهاش حرف بزنم و سبک بشم دلم می خواست یه گوش شنوای دیگه پیدا کنم....نمی دونم.... حالا یه ماه و یه هفته مونده به سال مامان....مسئولیت سفارش کتاب مفاتیح برای سالگرد مامان با منه....می رم انقلاب....خدایا چرا اون کتابی رو که می خوام پیدا نمی کنم.....مامان کمکم کن.....یه دفعه چند تا کتاب خوب همشم تو یه مغازه میاد جلوی چشمم.....از همشون عکس می گیرم..... عکسها email میشه به خواهر برادرام....اونا انتخاب می کنند....حالا مونده متن زیبا برای اول کتاب و عکس نازنینش که باید تو صفحه اول چاپ بشه.....خدایا همه این کار ها رو من دارم انجام می دم...برای سال مامان؟ یعنی واقعآ یک ساله که رفته؟؟؟؟؟؟
مطلب قبلیمو که میبینم فکر می کنم دوستانی که میانو می خونند می گن چه دل خوشی داره این رز..... حالا کی خبر داره که رز تو این یه ماه اخیر چه فشار یو تحمل کرده...چه اعصاب بهم ریخته ای داشته....اینکه مدیر عامل شرکت قبلی با با خبر شدن از استعفای من چه وضعیتیو برام پیش آورده و چه تهدیدهایی که نشدمو .....بماند......از اسم سردرد هم دیگه می ترسم ...از بس که میاد سراغم.... دلم آشوبه ...آخه خدایا اگه بهترین باشی اینه دستمزدت اگه نباشی چی میشه.....قانون ...پول حلال....چرا حالا دیگه خنده دار به نظر میان.....
تو وبلاگها می خونم معشوقم ولم کرده و رفته....دختر همسایه چپ بهم نگاه کرده یا وحشتناک تر اینکه یه خانم که مادر یه بچه سه ماهه است از بی وفاییه یه آقا که خودش زن و بچه داره می ناله...... دارم شاخ در میارم.....اذیت و آزار مردم و بی حرمتیو یه قدم خیر واسه کسی بر نداشتن چقدر معمولی شده.....
مامان ببین....این منم که تنهام گذاشتیو رفتی.....حالا از اونجا دعام کن....می خوام برم با آقای مدیر عامل قبلی حرف بزنم ...بگم دوست داشتی بهت دروغ می گفتمو از اینجا می رفتم؟ حالا که راستشو گفتم اینه مزد دستم..... خدایا بهم قدرت بده....مدیر مسقیم خودم رنگ زد و گفت پاشو با رضا بیا از حقت دفاع کن....من باید در راستای منافع شرکت کار کنم ...حتی با اینکه می دونم حق با تو هیچی نمی تونم بگم....خندیدم....واقعآ ممنون که اینقدر همه بهم لطف دارند....با رضا برا چی بیام....مگه اون بنده خدا تو مدت کارم تو اون شرکت با من بوده...یا من مشکلی دارم که شوهرم باید به جام حرف بزنه........دوهفته طول کشید تا عمل غیر اخلاقیشونو هضم کنم....اما حالا دیگه می خوام برم.....

برام دعا کنید........
"تمام آنچه دوست میدارم"، از چیزهایی که خیلی دوست دارم تمیز و مرتب بودنه، یعنی کیف می کنم وقتی کفشهای واکس زده، پیرهنهای اتو شده، لباسهای مرتب و سر وضع میزونو می بینم. میدونم همه این چیزها رو دوست دارند ولی من یکم بیشتر چون با دیدن اوضاع نامرتب دور و بریام کمی تا قسمتی یه باره فشارم میره بالا، سرخ میشم و یه جمله ای که حاکی از ناراحتیمه می گم، بعدشم احتمالآ روز خودمو اون بنده خدا رو خراب می کنم....
اشتباه نکنید نمی خوام از خصوصیاتم بگم، بلکه خوندن یه مقاله علمی تو یاهو باعث شد بیام اینجا و در مورد نظافت دندونها که یکی از چیزهاییه که خیلی برام مهمه صحبت کنم.
تو اون مقاله نوشته بود ، طول مدت مسواک زدن باید به اندازه طول مدت یه آهنگ معمولی که معمولآ 4-3 دقیقه است باشه، اگه روزی دوبار هم با خمیر دندون مسواک بزنید عالیه و دفعات بعد فقط مسواک و آب خالی هم کفایت می کنه، اگه هیچ کدوم اینها هم نبود با زبونتون حتمآ دندونها رو تمیز کنید. باید این نکته رو هم بدونید که بعد از هر وعده غذا قبل از اینکه مواد لای دندونها فرصت اینو داشته باشند که به قند های مضر برای سلامتی دندون تبدیل بشند باید مسواک بزنید.

موقع مسواک زدن زبونتونو فراموش نکنید، اونم احتیاج به تمیز شدن داره!
دیگه اینکه قطعآ باید یه مسواک تو محل کار همراتون باشه، این باعث میشه شما تا 65% بیشتر به مسواک زدن فکر کنیدو احتمال اینکه مسواک بزنید چندین برابر بشه.....
جالبه که من همیشه مسواک همرامه ولی کمتر استفاده می کنم اما امروز سعی کردم تموم توصیه های بالا رو انجام بدم و جالبتر اینکه احساس بهتری دارم....

به امتحانش میارزه، شمام تجربش کنید......
24October-22 November
زن متولد آبان:
خانه دار، رازدار، حسود و انتقام جو، موقعیت شناس، مغرور، شجاع، صبور، جاه طلب.
مرد متولد آبان:
با اراده، پرهیجان، رفاه طلب، پر جاذبه، انتقام جو، شجاع، حسود، استقلال طلب، بخشنده و غمخوار
1- روز جهانی دریانوردی رو با تآخیر به داداش خوبم تبریک میگم....به یه کاپیتان وظیفه شناس شرکت ملی نفتکش که از هر سفر که برمیگرده نقش و نگار و خطوط شکل گرفته رو چهرش گذر عمر و سختی کارشو کاملآ به آدم گوشزد می کنه.... (28 سپتامبر روز جهانی دریانوردیه که نمیدونم چرا تو کشور ما اواسط اکتبر جشن گرفته شد.....)
2- نمایشنامه تلویزیونی "ملودی باران" هفته گذشته از شبکه چهار سیما .....از معدود نمایشنامه هایی که تا آخرش رو دیدم.....آخه تو شهر خودم اتفاق افتاده بود.....رشت رو بهم یاد آوری میکرد..... اینکه از رشت رفتم....اینکه آیا یه روز برمیگردمو تو هوای پاکش زندگی رو از سر میگیرم یا اینکه محکومم تا آخر عمر تو دود زندگی کنم...... عشق زیبای دختر رعیت و پسر فرنگ رفته ارباب......بوی شهر من، بوی باران.....
3- دعوت و ابراهیم حاتمی کیا..... کودک.....خواستن با نخواستن والدین.....عشق اکثر پدر ها به فرزند داشتن و ابزار ناخرسندی اکثر مادرها پس از شناخت کودکی در درونشان....محکوم نمودن پدر در حالیکه پر واضح است که مادران هم یک پای قضیه بوده اند!!!!!!!!!!!! 10 شب پیش....غصه خوردن به حال کتایون ریاحی و اشک ریختن با مریلا زارعی......سینمای جنگ و سینمای دعوت از یک کوچولوی خوانده.....به هیچ عنوان قبول نمی کنم ناخوانده بودنش را !!!!!!!!!!!!
4- سه زن و منیژه حکمت......چهار شب پیش و آرزوی اینکه کاش خانم حکمت دم در سینما عصر جدید ایستاده بود تا پاسخ همسر در حال غر زدن مرا می داد که چرا عصر پنج شنبه اش را ...... ام..... من اما به فکر فرو رفتم....ترسیدم از نیکی کریمی و زنانی که نا خود آگاه به روز او دچار می شوند....غرق شدن در کار هر از چند گاه چند تای ما را با خود به سر انجامی اینچنین می کشاند.....پگاه خوانده بود یا نا خوانده.... مادر کجای زندگی ما زنها قرار دارد.....من از دستش داده ام شما چطور نگهش می دارید؟......همسر، برادر، دوست پسر و پدری که در فیلم برای نیکی کریمی وجود نداشت کجای زندگی ما هستند....نیاز به داشتن تکیه گاه که نیاز نا خود آگاه همه ماست (نگید نه ،من که از خودتونم...) توسط کدامشان پاسخ داده می شود...توسط کدامشان بهتر است که پاسخ داده شود؟ ..... ..............راستی نیکی کریمی چه راحت تو این شهر شلووووغغغغغغغ جای پارک پیدا می کرد!!! .........
5- مامان خوب بود و خندان....خوابش را دیدم ...بغلش کردم و بوسیدمش......گفت حالم خوب خوب است......گفتم سلام مرا به خانم بزرگ (مادر خودش) برسان......گفت خدا دعاهایت را در شبهای احیاء شنیده......با لبخند از خواب بیدار شدم و بی درنگ گفتم: رضا...مامان.......
6- جشن وبلاگنویسان زن در دانشگاه تهران و همسر عزیز بنده که مانع رفتنم شد.....دلم سوخت....کاش می رفتم.....
7- عوض کردن شغل.....چه غوغایی در شهر بر پا کردم.... خانم پ شما چرا...بهترین کارمند شرکت.... برنده جایزه کارمند نمونه.....نگید این حر فو خانم...مدیر عامل با 100 تومن اضافه حقوق حسن نیت نشون داده....برا هیچ کسی این کار و نکرده....قبول نمی کنید....لا اقل تا آخر امسال....و من: نه.....
نقل مکان از شریعتی خراب شده با ریزش زمین به جردن شلوغ پر تردد....مردم از جان این خیابان چه می خواهند نمی دانم..... اول آبان می روم آنجا.....برایم دعا کنید.....

شب چله بود که به دنیا اومد ....یه دختر بعد از پنج ششتا پسر از دو زن که خواهر بودند.... پدر از شادی سر از پا نمی شناخت....چند شبانه روز جشن گرفت...از همان نوزادی کسی را اجیر کرد که کیف دخترش را موقع مدرسه رفتن در دست بگیرد و کس دیگری را که چتری بالای سرش نگه دارد مبادا آفتاب صورت ناز پرورده را بیازارد....
صد حیف که اجل به پدر مهلت نداد و او را وقتی دختر سه ساله بود از خانواده گرفت....برادران خواهر کوچک را دوست داشتند...از گل نازک تر به او نمی گفتند....روی سر می گذاردندش.....مادر اما زن جوانی بود بی پناه که او را توان مقابله با برادران همسر مرحومش نبود....همسری که "خان" بود و خانزاده....نه از نوع بی رحمش که از نوع بی نهایت مهربانش...عموهای دختر کوچک کم کمک هرآنچه میراث برادر برای فرزندانش بود مال خود کردند.... مادر جوان ماند و دختر کوچک و پسرانش....
دختر کم کم بزرگ میشد...زیبا و زیبا تر....وجاهتی در صورت و رفتارش بود که کمتر کسی مانند آن را دیده بود....متفاوت از تمام دختران محل....مادر اکثرآ خانه نبود...مشغول رسیدگی به آنچه برایش از مال دنیا باقی مانده بود....دختر اما کدبانویی بی نظیر شده بود.... مهارت خانه داری و زیباییش برای همه مثال زدنی بود.....
پسری از هم محلیها که بارها پیغام داده بود منتظرم بمان به خواستگاریش آمد .... درست مثل داستانها...او نیز مردی قد بلند، چهار شانه و خوش صورت....متفاوت از همه حتی خواهر و برادرهایش بود.....ازدواج کردند و به دیار غربت رفتند.....
چهار کودک در هفت سال....هر کدام در غربت به دنیا آمدند....زندگی سخت اما شیرین بود و او چون کوه استوار ایستاده بود و مردش را که اکثرأ مأمویت بود با صلابت بدرقه می کرد و کودکانش را مادری نمونه بود....
یادم میاد که "مامان" می گفت: شهر غریب بود...باباتم نبود...زبان ترکی هم بلد نبودم....چهار تا بچه قد و نیم قد هم داشتم.....برف سنگین میبارید....در خانه به خاطر برف باز نمیشد....بخاری هیزم نداشت و صدای شغالها از پشت خانه میامد و من زنی سی ساله.....تنها با این مشکلات دست و پنجه نرم می کردم..... "خدا با ما بود".......
(بغض می کردم ....آخه من ناز پرورده که تو 24 سالگی از مامانم دور شده بودم....با اینکه تموم امکاناتو داشتم بازم می نشستم و از دلتنگی مامان زار زار گریه کردم....چه طاقتی داشت مامان....چه ابهتی تو حرکاتش بود....چه نوری تو صورتش.... ببیخود نبود که تو هر مجلسی تک بود و همه بهش نگاه می کردند....نورانی بود....مامان زیبا بود.....)
41 ساله بود که من آمدم....می گفت...باردار که بودم جلوی آینه می ایستادمو به خدا می گفتم خدایا دخترم شبیه خودم باشه... (می دانست کودکش دختر خواهد بود) و خداوند استجابتش کرد..... به راستی مستجاب الدعوه بود.....
مامان عادت به قربون صدقه نداشت...من اما بزرگ که شده بودم انگار مامان دخترمه، قربون صدقش می رفتمو او لذت می برد....
روز عید فطر سال 1386 ...- الو مامان قشنگم...الهی قربونت برم عیدت مبارک....- ممنون رز من، عید تو هم مبارک...کاش زودتر کوچولوتو ببینم. ....عزیزم.....- مامان خوبی همه چی روبراست....دکتر رفتی....داروهاتو مصرف می کنی....- آره.... رزی جان نمی خواستم ناراحتت کنم ...اما انگشت کوچیکه پام بی حس شده.....هیچ حسی نداره.....- مامانم حتمآ عصبیه....ولی باید به دکتر بگی....کی میری دکتر؟ .............................
آذر ماه سال 1386.....بی حسی تموم تنشو گرفت.....حتی دیگه حرف هم نمی تونست بزنه .......
24 آذر 1386......جلوی چشمهای من و رضا پر کشید و رفت.......
یاد مادر عزیزم و تمام مادران عزیزی که پارسال آخرین عید فطری بود که فرزندانشان فرصت این را داشتند که عید را به آنها تبریک بگویند گـــــــــــــــــــــــــــرامــــــــــــــــــــــــــــی ......................
در طالع بینی هندی بهترین مردان عالم را از نظر داشتن خصلتهای برجسته مردانه ،مردان متولد تحت این علامت دانسته اند.....یعنی مردانیکه از 24 سپتامبر تا 23 اکتبر یا به عبارتی در ماه مهر متولد می شوند.....

زن متولد مهر:
وکیل مدافع، مرد صفت، عادل، اجتماعی، وفادارترین همسر، عاشق شیرینیجات، با اراده، صلح جو
مرد متولد مهر:
هوشمند، دلنشین، زود بلوغ، منصف، معتمد، دم دمی مزاج، دست و دلباز، مهمان دوست، منظم

ترازو، میزان، Libra
ستارگان این بخش از آسمان در امتداد دایره البروج در ابتدا و در اصل چنگال های صورت فلکی مجاور یعنی عقرب رانشان می دادند.اسامی ستارگان درخشان تر میزان،گویای این وابستگی در گذشته است.در آن ایام خورشید در هنگام اعتدال پاییزی (حدود اول مهر) یعنی زمانی که طول روز و شب یکسان می شود،وارد میزان می گردید . به همین لحاظ حالت تعادل ترازو را داشت.
(منبع:ویکیپدیا)

برج ميزان در ميان دو برج باکره و عقرب قرار دارد. زمانهای خيلی دور صورت فلکی ميزان را به عنوان پنجه عقرب میپنداشتند ولی بعد از قرن اول اين صورت فلکی به صورت مجزا مورد توجه قرار گرفت.
ميزان به عنوان اندازه گير و قضاوت کننده شناخته ميشودو عقيده داشتند که بعد از مرگ اين ميزان است که الهه قضاوت است و با وزن کردن خوبی ها و بدی های هر کس بعد از مرگ قضاوت ميکند.
ليبرا به معنی ترازو است به اين خاطر به اين اسم مشهور شد چون که زمانی که زوديک هنوز در حال شکل گرفتن بود يعنی حدود ۴۰۰۰ سال قبل خورشيد از وسط اين صورت فلکی در زمان اعتدال پاييزی يعنی ۱ فروردين عبور کرد. که روز شب در اين روز برابر است و روز از آن به بعد شروع به بلند شدن ميکند.
با اينکه در خيلی از اسطوره ها اين صورت فلکی صورت فلکی قضاوت است ولی يونانی ها باور ديگری داشتند. ستاره های ليبرا به عنوان ارابه ی طلای پلوتو شناخته ميشد و داستان ربودن Persephone توسط پلوتو يکی از داستانهای مشهور يونان است.ارابه ی پلوتو و يا Hades زمانی استفاده ميشد که ارباب زير زمين تصميم به ديدن دنياي رويی ميکرد. معمولا برای اغوا کردن يک حوری . ولی زمانی که او Persephone را به پايين ترين قسمت دنیای زير زمين برد دنياي رويی به کلی تغيير کرد. هادس Hades حاکم دنياي زير زمين و همچنين برادر زئوس معمولا نسبت به اتفاقات دنيايی روی زمين بی تفاوت بود و بسيار به ندرت از دنيايی تاريک خود بيرون ميامد. او در چيزهای با ارزش فقط مواد معدنی را داشت ولی بهترين وسيله ی او کادويی بود که از Cyclopes گرفته بود و اين يک کلاه بود که او را نامريی ميکرد. در آن زمان خطرناک بود که اسم خدايان و يا الهه ها را بر زبان بياورند برای همين هادس Cronies را مهربان و پلوتو را توانمند صدا ميکرد. ارابه ی طلايی با چهار اسب سياه کشيده ميشد و او زمانی آنرا استفاده ميکرد که ميخواست يک حوری را اغوا کند و در اين داستان او Persephone را که دختر زئوس و ديميتر خدای خاصلخيزی بود اغوا کرد.

دميتر خواهر زئوس بود و او يک خدای خيلی مهم برای دنيايی روی زمين شناخته ميشد, خدای حاصلخيزی و زراعت . هادس شيفته ی زيبايی Persephoneشد و او را ربود و با زور به دنيايی زير زمين برد. و او را ملکه دنياي زير زمين کرد. مادر او Demeter از اين مسله ناراحت شد و از خدايان ديگر کمک خواست که او را نجات دهند. بنابر اين Theseusو Peiritheus تصميم گرفتند که کمک کنند, آنها دنیای زير زمين را گشتند ولی دختر دميتر را پيدا نکردند و خود نيز اسير هادس شدند. هراکلس (هرکول روميها) به دنيای زير زمين رفت ولی او هم موفق نبود و فقط توانست Theseus را نجات دهد. و Peiritheus برای هميشه در دنيای زير زمين ماند. او از اين مسيله ناراحت شد و تصميم گرفت که تمامی دانه ها را از روييدن دوباره منع کند. زئوس از اين کار ناراحت شد چون او يک باج بزرگ بايد ميگرفت و اگر اين خشکی در دنيای روی زمين ادامه پيدا ميکرد او نميتوانست اين باج را بگيرد. زئوس شروع کرد به خوشنود کردن برادر خود هادس تا بالاخره هادس قبول کرد که اجازه دهدPersephone از دنيای زير زمين به دنيای بالا بياید به شرطی که او تا زمانی که برسد هيچ چيزی نخورد ولی افسوس که او ۶ دانه انار خورد. زئوس دستور داد که Persephone زمان خود را به طور مساوی تقسيم کند و نيمی را در دنيای بالا و نيمی را ديناي زير زمين باشد و در تمام اين مدت اجازه دارد که مادر خود را در دنيای روی زمين ببيند. و زمانی که او در زير زمين است زمين به سردی و خشکی ميرسد و زمانی که در ۱ فروردين به دنياي روی زمين مياید با خود بهار را مياورد.
(منبع: اسطوره های یونان)

